قصه همین است
سکوت شب و فریاد بی صدا
بوسه ابر و باران و بغض آسمان
خزان تنهایی و غم
موج محبت و دریای عشق
باید در این جاده احساس قدم گذاشت
باید ترانه محبت را زمزمه کرد
تا دروازه شهر آرزویت باز شود
و نیلوفر زندگی لبخند بزند
گاهی وقتها حس تنهایی می کنم
این لحظه صدایی از درون می گوید
با تو خواهم بود از جنس خورشید
من این صدا را همیشه می شنوم

گفت: خودت باش به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز
به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش
گفتم: می خواهم خود خودم باشم
اما نه شانه ای دارم نه اشکی نه تکیه گاهی
برای ایستادن در این جاده زندگی
