دلم خون شده از دست این آدمها
اینجا آدمها آدمیت را گم کردند
به جای محبت، کینه را رسم زندگی کردند
چهره هایشان نقاب گرگ
و دستانشان چنگال ببر است
بگذارید دروازه این شهر باز شود
می خواهم از این شهر بروم
دیاری می شناسم که در آن محبت حراج شده
عشق در میان مردمش همانند بهار شده

امید برای من اینگونه معنا شده
اقیانوس برای آرامش و صبوری
ماه برای روشنی جاده ای تاریک و بی انتها
یاقوت برای درخشش وجود
دریا برای وسعت آرزوهاست
رویای من این است
بیایید اقیانوس و ماه و یاقوت و دریا باشیم
برای ساختن دنیای عشق و عاطفه
شاید بهانه ای باشد برای رنگین کمان عاشقی

روزی سه سطر سکوت برایم به یادگار نوشتند
تا در خلوتم آنرا معنا کنم
آنرا اینگونه معنا کردم و نوشتم
به زلالی چشمه
به وسعت دریا
به روشنی خورشید زندگی کن