برایم نوشتی نه حالم می پرسی نه راهم
اما من هم حالت را می دانم هم راهت
می دانم آنقدر دلتنگی که می خواهی
با ابر بهار همکلام باشی
اینکه نمی دانم
نگاهت به انتهای این جاده است

قسم می خورم خواستم عاشقانه زندگی کنم
خواستم صادقانه در این جاده زندگی بمانم
اما در انتهای جاده غریبانه شکستم
بغض بی صدام فرو ریخت از باران احساسم
گویی سرنوشت نخواست این قصه مرا
آنچه برایم به یادگار نوشت
خشکیدن دریای عشق بود و بس