بافتم ریسمان نگاهت را در حریر آسمان
انگار رازی پنهان شده در پس این رنگین کمان
چشمانی همچون غزال می درخشد
مثل این است که
غروب دلتنگ و غمگین چشمهایش را بسته
نمی خواهم این لحظات تاریک و سرد را
آنچه می بینم فرداهای روشن است

اینجا روی صحنه ایستادم
آنچه دیدم آرزویم بود
آرزوی من که نه آرزوی تو
آری با هم به اوج رسیدیم
نگاه کن همه برایمان کف زدند