گفتم: آخرقصه را از همین اول می دانم
تنها می مانم.
سرنوشت من این است
بغض و اشک و حسرت ....
گفت:آخر قصه را تو نمی نویسی.
خدایت رقم می زند آنچه را که سهم توست
گفتم:همیشه از خدایم خواستم
آنچه در دل داشتم اما هنوزم تنهام
اگر تو خدایی دیگر داری
به خدایت بگو من دق کردم از تنهایی
مرا دیگر طاقتی نیست
دیگر نباید یکرنگ بود
باید که رنگ به رنگ بود
دراین دنیایی که آدمها
از یاد بردند زلالی چشمه را
بهر چه می جویی از این ناکجاآباد
که این رنگین کمان دگر رنگی ندارد
