دیروز او رادر خیابان زندگی دیدم
تمام دار و ندارش را حراج کرده بود
ایستادم و به چشمانش ذل زدم
با نگاهی نگران گفت: بی انصاف چانه نزن
حسرت هایم به قیمت عمرم تمام شد
با لبخندی تلخ گفتم: چانه نمی زنم.
می خواهم حسرتهایت را با رویاهایم عوض کنم
بی شک در این حراج آنکه می بازد منم نه تو

روزی که احساست را نفس کشیدم
هر نفست را با هر نفسم احساس کردم
وای بر من و این احساس من
انگار وجودم پر شد از عشق تو
لبانم به تو گفته بود برو از پیشم
اما قلبم هنوزم می گوید بمان بی تو می میرم
