این روزها به هرکس که می نگری
غمی عجیب در چشمانش پنهان است
تصویر عشق در نگاهش گم شده
غم و تنهایی با احساسش عجین شده
انگار خاطره ای از سکوت در آن نوشته شده
باید از اینجا تا مرز عشق پلی بسازیم
باید این فاصله ها را پاره کنیم
بر آسمان نوشتم هر لحظه عاشق باشید
تاباران احساس بر زمین ببارد
وقتی ترانه عشق را می خوانید

تو می گویی دوست داشتم او را
اما دوست داشت دیگری را
من هم که می گویم دوست داشتم او را
اما بی وفا بود و تنها گذاشت مرا
خیلی ها می گویند این گله و شکایت را
تا جائی که همیشه حس می کنی این غم را
که کسی می رنجاند دیگری را
در این میان سؤالی مبهم پیش می آید مرا
که براستی این گناه از کیست خدایا
باران اشک از چشمانم می بارد و از خود می پرسم
نمی دانم که این گناه از من است یا که او؟
