گرچه بسته است لبانم
گرچه قفل شده زبانم
گرچه بی صداست گلویم
گرچه می هراسد نگاهم
اما دستانم وقتی برمی دارد قلم را
از نو می نویسد همه احساسم را
چه سکوتی بود اون شب تو خیابون
وقتی می نوشتیم از دلامون
پاک می کرد شر شر بارون
اما تموم نمی شد نفسهامون
افتاد همونجوری که می خواستم
وقتی خندیدم به بازی های زندگی
پشت سرمو که دیدم
نه تاریکی بود نه سیاهی