چه حس نزدیکی است بین من و حس آخر خط
کمکم کن محمکتر بزنم این تیغ را
نفس این ثانیه ها تموم نمیشه اینجا
به خدا قسم من نگفتم بیاد
اما بی اختیار آمد
غصه هایم
گوله گوله غلطید بر گونه هایم
تا بگوید تنهاترینم
خیلی آسون بازی کردم باهاش
باور کردم هیچ عروسکی نداشت
غافل از اینکه منم شدم
یکی دیگه از عروسکای دنیاش