ساز مخالف نمی زنم در این رودخانه
صدای آب بر این سنگ ها را دوست دارم
اما قایقم شکسته
می دانم گناهم همینه
بگذار با تکه های قلبم بسازم این قایق را
بگذار بمانم نشکن قلبم را

بازهم اسیر شدم انگار
اسیر آدمی در جلد شیر
بازهم طعمه این شیر شدم
باز آهویی شدم که نفس نفس می زند
از ترس دام شکارچی بی رحم
باز هم بره ای شدم با بغضی بی صدا
اسیر چنگال گرگ سیاه دل
من این طناب اسیری را باز کرده بودم
وای خدای من
کجای عاشقی رسم اسیری نوشتند
به گمانم نقطه پایان مرا اینجا نوشتند
همین جا بگیر نفسم را
دیگر طاقتی نیست مرا
بغض بیصدام ترکید اون لجظه
که پیکر بی جانت را دیدم پدر
زیر خروارها خاک بود
باران اشک از چشمانم بارید
انگار همه احساسم رقصید بر گونه ام
دیدم خاطراتم دفن می شد با تو
دیدم چشمان مهربانت بسته بود
تکه تکه های قلبم را زیر خاک گذاشتم
تا بدانی تمام شد زندگی من با مرگ تو
به خدا گفتم این جدایی بی رحمی بود
اینکه من باشم و او نباشد
کاش جان مرا می گرفتی بجای او
خدا گفت هنوز نام تو در این لیست نیامده