قفل شده تنهایی ام در این سکوت شب
انگار در این تاریکی ستاره ها هم خوابیدند
انگار مهتاب هم بعضش را خورده
مثل این است که این قصه هر شب بوده
خسته شدم از این زنجیر سکوت و اشک من
بگو به خدا قصه ای دیگر برایم بنویسد
گاه دلم که می گیرد
چشمانم را می بندم و نیت می کنم
و از حافظ می پرسم حال و روزم را
به امید اینکه فال بگوید
سخنی غیر از غم و سیاهی
هربار از او این سخن می شنوم
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد